شنبه، 3 اوت 2008

Internet!!!! it's so much fun

you can even track your airplane :D:D:D:D:D

مسخره نکنین منو بگین این دهاتیه، تازه اینترنت دیده :))))ا ولی من خوب هیچ وقت از این استفاده ها نکردم از اینترنت
امروز که نشستم از این بازی می کنم خیلی حال می دههههههههههههههههههههههه :))))ا احساس میکنی اون بالا تو آسمون نشستی و همه چی رو می بینی، اینکه اون سر دنیا داره چه اتفاقی می افته و کدوم هواپیما کجای آسمونه :)
wooooooooooooooooooow
به جون خودم خیلی هیجان انگیزه :)))))ا

اُه اُه الان می خوره به اون یکی هواپیمائه !!!!! :(ا



نخورد !:) این خلبانه خیلی خفنه، لایی کشید انگاری :)))ا

پ.ن: من دیوونه نیستم !!!!! :)))))))))))))))))ا خوب هواپیما بازی کیف می ده

پنجشنبه،25 ژوئیه 2008

خان صفرم

از رفتن حرف می زدم
بهمن اصرار داشت که بگوید رفتن سخت است
اصرار داشت که همه ی رویاهای من را خراب کند
یا شاید من را به واقعیت بر گرداند
می گفت: از کجا مطمئنی که ویزا میگیری؟ اینقدر ها هم آسان نیست
من می دانستم اسان نیست
اما حالا دیگر کار از کار گذشته و من مدت هاست که برنامه ریخته ام بروم
آنقدر ته دلم مطمئنم و آنقدر همه ی برنامه های زندگی ام بر اساس این است که دیگر اینجا نیستم
و پیش شیرینم که گاهی وقت ها دلم بدجوری می لرزد
دلم می لرزد از اینکه اگر نشود چه ؟
اگر همه ی رویاهای من خیلی راحت خراب شوند، آن وقت من می مانم و یک زندگی
که هیچ برنامه ای برایش ندارم و نمی دانم می خواهم چکارش کنم
بزرگ شدن سخت است
دیگر تابستان ها بی خیال نمی چرخی و خیالت راحت نیست که مامان برای سال جدید در یک مدرسه ی خوب
اسمت را نوشته
حالا باید تابستان ها تلاش کنی
برای اینکه در یک مدرسه ی خوب بتوانی خودت را ثبت نام کنی
حالا فقط خودت هستی و خودت
و همه چیز به تو بستگی دارد
و آن خانم و یا آقایی که پشت میز سفارت می نشیند و تشخیص می دهد که تو صلاحیت داری وارد یک کشور دیگر شوی یا نه

حالا فقط خودم هستم و خودم
و هنوز راه درازی دارم تا رسیدن به آن خانم و یا آقایی که پشت میز سفارت می نشیند

دوشنبه،15 ژوئیه 2008

مامان صداش غم داشت
و من نتونستم غمش رو تحمل کنم
شاید تا همین یکی دو روز پیش هم هنوز امیدوار بود
اما امشب
یه جوری سرد و بی روح بود که دلم لرزید
می دونم براش مهمه
می دونم بعد از کلی وقت برنامه ریخته عزیزترینش رو ببینه
خدایا
فقط کمکش کن که دلش شاد باشه
کمکش کن شاد باشه

شادی که اصرار کرد برم باهاشون مسافرت
اولش مثل همیشه هیچ ذوق و شوقی نداشتم
کم کم به خودم گفتم، این بار شاید آخرین تابستونی باشه که
بتونم با شادی اینا برم مسافرت
به خودم گفتم پروژه هام هم که تا اون موقع تموم شه و موقعیت خوبیه
به خودم گفتم می رم خوش گذرونی فقط
دلم نمیخواد یه شب مونده به مسافرت
اینجوری افسرده و دمغ نشسته باشم اینجا و همه ی کشتی هام غرق شده باشن
دلم نمی خواست یه روز مونده به رفتنم، اینجوری حالم گرفته باشه و همه ی پروژه هام مونده باشه
دارم زور می زنم
مثل همیشه
شب ِ آخر
دارم زور می زنم که تموم شه
و صدای ابراهیم پور تو سرم کوبیده میشه که
به هر کسی به اندازه ی کاری که کرده نمره می دم
صداش که می گفت از کجا بفهمم کی خودش اینا رو نوشته و کی نه ؟
راستش رو بگم
دارم به این فکر می کنم که اون آخرش همه چی رو میپیچونه و یه چرتی سر هم می کنه و تخویل میده
و من که همیشه فکر می کنم یا باید چیزی که می دم کامل باشه و بهترین باشه یا نباید تحویل بدم، آخرش نمره ام
از اون کمتر میشه
راستش رو بگم
از اینکه نمره ام از اون کمتر بشه ناراحت نیستم
از اینکه نمره ای که حقمه رو نگیرم ناراحتم
از اینکه نمی تونم کامل باشم تو این درس ناراحتم
از اینکه انتظار داشتم بهترین و لذت بخش ترین پروژه رو بنویسم واسه این درس
و حالا نمی تونم
نمی تونم
و حالا حتی نمی تونم از مسافرت رفتنم لذت ببرم
نمیخوام پروژه ام رو بکشونم به اونجا
می خوام اونجا فکرم آزاد باشه
حتی به قیمت اینکه نمره ی پروژه رو نگیرم

خسته ام
فکر میکنم توانایی خوش گذرونی و لذت بردن رو ندارم دیگه
فکر میکنم خدا این توانایی رو ازم گرفته و دیگه نمی تونم از چیزی راضی باشم

خدایا
بهم یاد بده که دوباره خوشحال باشم و لذت ببرم
از تک تک چیزای دور و برم

خدایا
کمکش کن خوشحال باشه
کمک کن مامانم از ته ته دلش خوشحال باشه
من هیچ وقت طاقت دیدن ناراحتیش رو ندارم

خدایا
کمک کن شیرینم لبخند بزنه

سه‌شنبه، 9 ژوئیه 2008

هه :) وبلاگ من 6 ساله شد

در کنار 6 ساله شدن وبلاگم خیلی چیزای دیگه هم 6 ساله میشن

همه ی خاطراتم رو تو این سالها دووست دارم
و خوشحالم

پنجشنبه،27 ژوئن 2008

بعضی لذت ها هست که آدم از یاد می برتشان
مخصوصا اینجا
بعضی لذت ها، مثل لذت دامن پوشیدن
مثل لذت کفش پاشنه بلند پوشیدن و درد گرفتن پاها
بعضی لذت ها
مثل لذت زن بودن

حالا من
دور از چشم همه
دامن پوشیده ام و کفش های مامانم را به پا کرده ام
دور خانه راه می روم و لذت می برم
از درد پاهایم
و از این فکر که روزی می رسد که عادت کنم به این کفش ها ؟
به این فکر می کنم که چه لذتی است
مثل دختر بچه ها شده ام که دوست دارند لباس های بزرگونه تنشان کنند
مثل دختر بچه ها دور خانه راه می روم و لذت می برم
غش می کنم از دیدن این کفش ها و به پا کردنشان

منتظرم
بی صبرانه منتظرم که از این مملکت بروم و هر روز دامن بپوشم با کفش های تق تقی

یک تا شش

یک- دیشب خواب بهاره دیدم، شفاف بود و واضح ، و من بغلش کردم، با همه ی وجودم

دو- امروز دیدم 8 ماه از روزی که تو وبلاگم نوشته بودم تخته وایت بورد می خواهم می گذرد! من بعد از 8 ماه به جای اینکه به تخته وایت بوردم برسم، به یک مقوای وایت بوردی رسیدم :) به هر حال بهتر از هیچی است ،نه ؟ تازه یک ماژیک بنفش وایت بورد هم هدیه گرفتم :)))))ا

سه- من گوشهایم را سوراخ کردم ، 4شنبه بالاخره طلسم را شکستم و تصمیمم را گرفتم و گوشهایم را سوراخ کردم و حالا دلم پر می زند برای اینکه دو هفته بگذرد و بتوانم گوشواره های قشنگ گوشم کنم ، این دو جمله قرار بود خودشان یک پست جداگانه باشند، اما نشد

چهار-امتحان ها تمام شد و دیدی که چقدر زود گذشت همه چیز ؟ حالا مانده پروژه ها و زبان خواندن، حتی اهرابیان هم دیگر تمام شد و من دیگر از هیچ درسی نخواهم ترسید :)ا

پنج- من سیب هدیه گرفته ام، سیب ِ سبز ِ ترش ِ خوش مزه ، سیب هایم را اگر بچه های خوبی بودید بعدا نشانتان می دهم :))ا

شش- من مانده ام و یک دنیا کار و یک خانه ی کثیف و یک عالمه زرد آلو و آلبالو و گوجه سبز و آلو که باید لواشک شوند

سه‌شنبه،25 ژوئن 2008

چشمانم را به هم فشار می دهم

روزی هزار بار دلم برایت تنگ می شود و
پیش خودم یواشکی فکر می کنم اگر بودی چه خوب بود

روزی هزار بار
یادت می افتم

روزی
دقیقا
هزار بار

سه‌شنبه،18 ژوئن 2008

دلم می خواست کافه نشینی های شبانه ی مان هنوز هم بود، حتی اگر تو همیشه سکوت می کردی و غمگین بودی

دیگر نمی خواهمت
داشتم سعی می کردم رو راست باشم با تو
نذاشتی
حالا دیگر
این دوستی که به نظرت همیشه صمیمانه بود و به نظر من هرگز را نمی خواهم

میگفتی: من برای تو هم می نویسم
و من باور نمی کردم
حالا این بار من برای تو می نویسم

تو باور نکن

یکشنبه،16 ژوئن 2008

I'm 21 years old

شیرین نوشته بود : فکر می کنم هنوز 23 ساله ام
من خواندم
و بعد پیش خودم فکر کردم : مگر چند سالش است ؟!ا
بعد شروع کردم به جمع و تفریق کردن
تازه اینجا بود که فهمیدم من 21 ساله ام
بعد موجی از حیرت همه ی وجودم را گرفت
هر چه پیش خودم فکر کردم دیدم 19 سالگی و 20 سالگی ام را به یاد نمی آورم
آخرین سنی که از خودم یادم بود 18 سالگی بود
یعنی من همه ی این سالهای دانشگاه با حس 18 سالگی ام زندگی کردم
حالا ناراحت بودم
نه از اینکه سنم زیاد شده
از اینکه سالهای 19 سالگی و 20 سالگی و 21 سالگی ام را از دست داده بودم
از اینکه تجربه ی شان نکرده بودم
مثل آدمی که 3-4 سال در کما باشد
و بعد که بیدار می شود یکهو می فهمد که بزرگ شده
من هرگز 19 ساله نشدم
و این برایم سنگین بود
حالا هم هضم کردن اینکه من 21 سال و هفت ماه دارم برایم سخت است
اما تصمیم گرفتم آنقدر هر روز با خودم تکرار کنم سنم را تا باورم شود
می خواهم باور کنم زندگی جدیدم را
می خواهم بیدار شوم
باید یاد بگیرم نقش یک دختر 21 ساله را بازی کنم
باید یاد بگیرم این چند ماه آخر، نقشم را درست بازی کنم و 21 سالگی ام را از دست ندهم
حالا در کنارش
باید یاد بگیرم که سن شیرین را هم بدانم
باید باور کنم که او هم دیگر 23 ساله نیست
باید باور کنم که از روزهایی که اینجا بوده، زمان طولانی ای گذشته
که حالا دیگر 4 سال است که شیرین اینجا نیست
از این بازی زمان و ساعت ها و روزها و سالها و شمارششان خسته ام
از اینکه دوری عزیزترین هایم را مدام بشمرم خسته ام
سال دیگر ،اگر بروم
می نشینم سالهای دوری خودم را می شمرم
دوری خودم از عزیزترین هایم
آخرش
همه ی سالهای زندگی ام را
مثل همین سه-چهار سالی که از دست دادم
از دست می دهم
از این عددهای بی رحم حالم به هم می خورد
عددهایی که هی بزرگ و بزرگ تر می شوند و هر چه می گذرد
معنایشان عمیق تر
دلم نمی خواهد زمان بگذرد
نمی توانم شادی بیشتر از 30 ساله را تصور کنم
تازه آن را هم کلی سعی کردم تا سنش را به خودش بچسبانم به زور
مثل همین حالا که دارم سعی می کنم سنم را به خودم بچسبانم
نمی توانم بردیا را ببینم وقتی که اینقدر همه چی بلد است و همه ی کارهایش را خودش انجام می دهد
نمی توانم باورش کنم که این همه بزرگ است
وقتی که مثل آدم بزرگها، روی لوازم اسکیت اش را می خواند
" elbow pad / right "
بعد می گوید: این مال دست راستمه
و من تازه می فهمم که چطور می داند اینها را که همه مثل همند و هم شکل را به کجایش باید ببندد
احساس خنگی می کنم و ناتوانی در مقابلش
بردیا هنوز برای من سه ساله است
و من خسته ام از این بازی زمان
از این روزها که می دوند و من بهشان نمی رسم
نمی خواهم پیر شوم بدون اینکه جوان بوده باشم
می خوام جوان باشم
می خواهم بفهمم که نوجوانی ام تمام شده
می خواهم لمس کنمش
می خواهم تک تک روزها و ساعت ها و لحظه های جوانی ام را حس کنم
من 21 ساله اام
و می خواهم تا آّبان 21 سالگی ام را زندگی کنم

چهارشنبه،12 ژوئن 2008

من و خوردن و پیتزا

مامانم امروز یه حرف بامزه زد
خیلی عصبانی یهو برگشت گفت : من نمی دونم تو چرا اصلا احساس ِ خوردن نداری !!!!!!:)ا
فکرش رو بکن !!!!!ا
من !!!!!ا
اونم این روزا !!!!ا
احساس ِ خوردن نداشته باشم :))))))))))))ا

روزایی مثه دیروز که موقع ناهار هوس کرده بودم همه ی چیزای منوی رستوران رو سفارش بدم
روزایی مثه این چند روز که اینقدر می خورم حالم داره از خودم به هم میخوره
مثه این روزای دم امتحان که کاری جز خوردن ندارم